چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن!!
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرابه اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن!!
تمام آسمان من
پر از مهتاب می شود
تو آمدی زدورها ودورها
زسرزمین عطرها ونورها
نشانده ای مراکنون به زورقی
ز عاجهاز ابرها بلور ها
مراببرامید دلنواز من
ببربه شهر شعر هاو شورها
به راه پر ستاره می کشا نی ام م م
فرا تر ازستاره می نشانی ام م م
نگاه کن!!
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چون ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکهای شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبودغر فه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان٬٬٬ به بیکران٬٬٬ به جاودان٬٬٬
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دیگر رها مکن
مرااز این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالایی گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن!!!!!!!!!!
تو میدمی وآفتاب می شود
شبیه برگ پاییزی٬
پس از تو قسمت بادم
خدا حافظ
ولی هرگزنخواهی رفت از یادم
خدا حافظ
"فروغ فرخزاد"
با تو شاید خویش رامعنا کنم.
من کی ام؟گر خود شناسی داشتم
کی زخود بودن هراسی داشتم؟
هان تو ای آئینه معنا کن مرا
گم شدم در خویش پیدا کن مرا
فرصتی تا رود راپیدا کنم
قطره قطره خویش را دریاکنم.
اهرمن دارد مجابم می کند
لای لایش گاه خوابم می کند.
آه...اگراین قطره در"شن"گم شود
"ظاهرم"در چاه"باطن "گم شود.
های ای آئینه تصویرم مکن
آنچه می خواهد"من"پیرم مکن.
های ای آئینه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پیدا کن مرا
بامن دریائی من موج باش
در حضیض من هوای اوج باش.
می توانی،می توانی"آن"من
باز گردانی"من انسان"من
شیخ ما دیریست شبها باچراغ
دیگر از انسان نمی گیرد سراغ.
الفتی تا ماچراغ او شویم
خانه خانه درسراغ او شویم.
"محمد علی بهمنی"
قدمی پاورچین پاورچین
بزدم در تاریخ
به بیابانی برهوت
خالی از زیبایی
و پر از خستگی و بی تابی
که نداشت هیچ آبی
تا چشم کار می کرد
خار و خاشک و عطش بود
و هوایی بس گرم
من در این اندیشه
که خداوند کریم
من کجا؟
اینجا کجا؟
ناگهان آمد صدای ناله ای
در پس یک صخره سنگ
بود آنجا آدم بیچاره ای
پرسه ای من بزدم در خلوتش
با تعجب گفتم :
بهر چه اینجایی؟
چهره اش پر غم بود
چشم هایش پر اشک
لب هایش خشکیده
بدنش خسته و کوبیده
موها ژولیده
او به آرامی گفت :
مجنونم
مجنون
غم لیلی دارم
شدم آواره ی این دشت غریب
دل من بی تاب است
شوق لیلی دارم
راستی
تو بگو اهل کجا می باشی؟
نکند می آیی
از دیار لیلی؟
حال لیلی خوب است؟
و هنوز در طلب عشق من است؟
با تعجب گفتم :
من مسافر زمانم
ساکنی از ساکنان سرزمینی زیبا
پس مجنون تویی؟
لیلی ات را دیدم
در میان اشعار
در میان تارخ
مانده است پا بر جا
فقط از افسانه ای از عشق شما
دل مجنون خون شد
شد اشک هایش جاری
گفت ما افسانه شدیم؟
همدم هر دل دیوانه شدیم؟
شمع هر انجمن و محفل عشق
نور راه دل پروانه شدیم؟
گفتمش آری
و فقط خاطره ای ماند به جا از عشقتان
سر تکان داد و به آرامی گفت :
به وصال لیلی
من رسیدم یا نه ؟
گفتمش : نه
و شده باب میان همگان
عشق یعنی نرسیدن
مثل فرهاد و شیرین
که مثال تو و لیلای تو اند
لا به لای اشعار
شده عشق ها شعار
ناله ای زد مجنون
جای اشک می بارید
از دو چشمانش خون
موی از سر می کند
پر شد از بی تابی
لحظه ای چشم به چشمانم دوخت
دل او شد آرام
رو به من داشت و به من گفت :
تو ز قول من مجنون به همه مردم دوران بگو
یک نفر برخیزد
عشق را زنده کند
بس است افسانه ی عشق
یک نفر برخیزد
و به محبوب و مرادش برسد
عشق یعنی رسیدن
عشق یعنی وصال
من لبخند زدم
و به مجنون گفتم
راه عشق را بلدم
من به پا خواسته ام
با همه احساسم
احیا خواهم کرد
عشق را در تارخ
من و تو شاگرد یک استادیم
تو به ظاهر عاشق
من به معنی سوختم
و چنین شد که عشق آموختم
چشم را گریه ی شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
همه این ها باشد
کوله بار راهم
که رسم بر یارم
قصه ي عشق من و تو به قشنگي خياله من و تو ماهي تو آبيم که جدائيمون محاله
اس ام اس عاشقانه
زندگي مثل بازي شطرنج ميمونه! اگه بلد نباشي همه مي خوان يادت بدن. وقتي هم که ياد گرفتي همه مي خوان شکستت بدن
اس ام اس عاشقانه
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بيچاره از اين عشق سوختن آموخت... فرق من و پروانه در اين است... پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
اس ام اس عاشقانه
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو هم آب ميشي؟ شمع گفت مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه من اشک نريزم؟
اس ام اس عاشقانه
عشق رو نميشه با يه شاخه گل مقايسه کرد ولي ميشه عشق رو با يه شاخه گل اثبات کرداس ام اس عاشقانه
در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگيني نوشت... گفته شد دل داده ها از هم جدا واي بر اين حکم و اين قانون زشت

فضیلت ها وتباهی درهمه جا شناور بودند
آنها از بیکاری خسته وکسل تر از همیشه؛ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت:
بیایید بازی کنیم! مثلا"قایم باشک !
همه ازاین پیشنهادشاد شدند ودیوانگی فورا فریاد زد:
من چشم می گذارم و از آنجا که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع کرد به شمردن:
یک....دو....سه....
همه رفتند تا جایی پنهان شدند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت درمیان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت:زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد؛
و دیوانگی مشغول شمردن بود؛
هفتادونه....هشتاد....هشتادویک....
همه پنهان شدندبه جز عشق که همواره مرددبود ونمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم نیست چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق خیلی مشکل است.
در همین حال شمارش دیوانگی روبه اتمام بود.
نودوهشت....نودونه....
وهنگامی که دیوانگی به عدد صد رسید
عشق پرید و میان یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام؛دارم میام...
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی؛تنبلی اش آمده بود تا در جایی پنهان شود.
ولطافت که بر شاخ ماه آویزان شده بود؛
دروغ ته دریا؛هوس در مرکز زمین،
یکی یکی را پیدا کرد به جز عشق.....
او از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:
تو فقط عشق را پیدا کن او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد دوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد
عشق از پشت بوته بیرون آمد.
با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم،من چه کردم چگونه می توانم تورادرمان کنم؟
عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرادرمان کنی امااگر می خواهی کاری بکنی،
راهنمای من شو.......
این گونه شد که از آن روز به بد عشق کور شد و دیوانگی همواره در کنار اوست.
سكوت را میپذیرم اگر بدانم روزی باتو
سخن خواهم گفت تیره بختی را میپذیرم
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم اگر بدانم
روزی تو خواهی فهمید كه دوستت دارم
( دوست دارم فقط به خاطرخودت )
د براي چشمان مهربانت مي نويسم ، حکايت بي انتهاي عشق را
تا بداني ...
محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم ...
چشمانم را در نگاه مهربانت غرق مي کنم و لبانم ،
ذکر عشق را مي سرايد !!
و اکنون ...
الفباي عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ،
واژه ي " دوستت دارم " ، حک گرديد .
تنها براي قلب پر مهر تو مي نويسم ...
که اولين عشق بي انتهاي زندگي ام هستي !!
مي خواهم اين بار براي تو بنويسم ...
فارغ از تمام دلتنگيها و تنهاييها ،
با کلماتي مملو از عشق و احساس ...
مي خواهم برايت بگويم ...
بگويم که هستم ...
که همسفر جاده ي بي انتهاي عشق تو خواهم بود !!
به چشمانم نگاه کن ...
و شوق همسفر بودن را با کوله باري از عشق و اميد ...
در آن درياب ... !!!
حکايت بي انتهاي عشق را
تابدانی دوستت دارم
...
..
.
گفت بازي
به نوجواني گفتند عشق چيست؟
گفت رفيق بازي
به جواني گفتند عشق چيست؟
گفت پول و ثروت
به پير مردي گفتند عشق چيست؟
گفت عمر
به عاشقي گفتند عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد وسخت گريست
به عشق گفتند آخر تو كيستي؟
گفت به خدا نگاهي بيش نيستم

